على اكبر دهخدا
592
امثال و حكم ( فارسى )
جورا از ديوار راست بالا ميبرد . در جادوى و ساحرى نهايت ماهر است . جور از حبيب خوشتر كز مدعى رعايت * ( هرچند بردى آبم رو از درت نتابم . . . ) حافظ . جور استاد به ز مهر پدر . * ( پادشاهى پسر بمكتب داد لوح سيمينش در كنار نهاد * بر سرلوح او نوشته بزر . . . ) سعدى . رجوع به : سيبى كه سهيلش . . . ، شود . جوش جاهل چو آتش خاشاك * بردمد زور و زود گردد خاك . اوحدى . جوع كلبك يتبعك . از ميدانى . سگ خود را گرسنهدار تا در پى تو آيد . رجوع به : اجع كلبك . . . ، شود . جوفروش گندمنما . آنكه ظاهر گفتار و عمل نيكو دارد و نهان و باطن زشت و تباه . تمثل : ببازار گندمفروشان درآى * كه اين جوفروش است و گندمنماى . سعدى . زهى جوفروشان گندمنماى * جهان گرد و سالوس و خرمن گداى . سعدى . همه گندمنماى جو دارند * همه گل صورتند و پرخارند . سنائى . تو آن گندمنماى جوفروشى * كه در گندم جوپوسيده پوشى . نظامى . از پى مشتى جو گندمنماى * دانهء دل چون جو و گندم مساى . نظامى . درگذر زين عالم گندمنماى جوفروش * كز جفاى او دل احرار ارزن ارزنست . شهاب الدين سمرقندى . مينمايد او وفا و مهر و جوش * وانگه او گندمنما و جوفروش . مولوى . نه تو را بر ظلم توبه يا خروش * ايدغا گندمنما و جوفروش . مولوى . نظير : ارزننما و ريگ پيما . جو كى بيكار ماند درفشى برخود زد . نظير : كور بيكار مژهء خود را مىكند . جوهر علم همچو زر باشد * كه چو كهنه است تازهتر باشد . اوحدى . رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . جوى پيش دريا بردن . تمثل : تو اندر گمانى ز نيروى خويش * همى پيش دريا برى جوى خويش . فردوسى . رجوع به : زيره بكرمان بردن ، شود . جوى زر بهتر از پنجاه من زور . * ( چه خوش گفت آن تهيدست سلحشور . . . ) سعدى . رجوع به : اى زر تو خدا نهاى . . . ، شود . جوى طالع ز خروارى هنر به . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود . جوينده يابنده است . تمثل : شنيدم كه جوينده يابنده باشد * بمعنى درست آمد اين لفظ بازى . فرخى . چنين زد مثل شاه گويندگان « 1 » * كه جويندگانند يابندگان . نظامى .
--> ( 1 ) مراد از شاه گويندگان حضرت رسول اكرم صلوات اللّه عليه است ، و فرمودهء او من طلب شيئا وجد وجد باشد .